نوشته شده در تاريخ 1397/9/13 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 0 بار
امشب یه فیلم دیدم به اسم نامه هایی برای جولییت (letter for joliet). قشنگ بود. صداقت و صراحت در بیان عشق رو نشون میداد و افسوس هایی در پس نگفتن ها..
چی میشد اگه همون ترم چهار باخودم روراست میبودم و علاقه ای که بهت داشتم رو پنهان نمیکردم؟ چی میشد اگه ترم پنج ازت فاصله نمیگرفتم تا متوجه نشی؟ چی میشد اگه ترم شیش میومدم جلوت می ایستادمو میگفتم دوستت دارم. همین ، دوستت دارم.. چی میشد اگه شبی که بهم گفتی به شما علاقه دارم و میخوام باهاتون ازدواج کنم ، لال نمیشدم و میگفتم قلبتو بهم بده
چی میشد اگه تو هیچوقت با امین و رویا بیرون نمیرفتی؟چی میشد اگه انقدر نسبت به من بی تفاوت نمیشدی؟ چی میشد اگه ذره ذره ی عشقی که تو نگاهم بهت داشتمو میدیدی؟ چی میشد اگه به این راحتی ازم نمیگذشتی..چی میشد اگه..چی میشد اگه..اگه..اگه به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/6/22 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 0 بار
چندماه پیش قرارگذاشتیم که باهم نماز شب بخونیم تا چهل شب.
خیلی حس خوبی بود اون شبایی که بیدار میشدم و بهت زنگ میزدم که بیدارت کنم، صدای خواب آلود و گرفتت تو گوشی میپیچید...
_ألو سلام ، بیدار شو وقت نماز شبه.پاچو تنبل خان
_سلام،باشه باشه باشه ..
_ببین نخوابیااا من دارم نماز میخونم دیگه نمیتونم بهت زنگ بزنم
_باشه باشه..
یادته..؟! فقط خدا میدونه که چقدر اون شبا رو دوست داشتم و چقدر دلم میخواست چهلمین شب رو هم با هم بخونیم و برا حل شدن مشکلاتمون باهمدیگه دعاکنیم.. ولی رفیق نیمه راه شدی..
  ۳۴شب نماز خوندی ، رفتی و دیگه پشت سرت هم نگاه نکردی..روزای اول رفتنت هنوز تو شوک بودم باورش برام سخت بود خیلی انتظارتو کشیدم ، انتظار اینکه یک بار فقط یک بار برای اولین و آخرین بار برگردی و بگی من مرد رفتن نیستم..ولی بودی و امان از این مرد رفتن شدن..بنظرم یک جای کار میلنگد!!اشتباه محض است گفتنه اینکه: همیشه مرد باید مردونگی کنه ، نه. نامردی گاهی میتونه اوج مردانگی باشه ، نامردی در رفتن های همیشگی..
امشب شب چهلم بود، شبی که کلی انتظار باتو رسیدن بهش رو داشتم،اما منو تنها به سمتش روانه کردی....
الان سحرگاه روز سوم ماه محرم هست، روزی که برطبق روایات حضرت یوسف از چاه نجات یافته. دعا میکنم خدا من رو هم از این چاه ظلمانی وجودم نجات بده و روح تاریکمو به نور رهایی روشن کنه.آمین یا رب العالمین، ربِ صلی علی محمدٍ و آله الطاهرین.

#افعی_نیش_اوچولو
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/6/3 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 1 بار
شبانگاهان به شوق وصل رویت دیده بر هم مینهم
تا به تمثالت رسم ، اندر میان اختران پا مینهم

گاهگاهی ، لحظه ای رد می شوی اما چه سود! 

خشم چهرت ، شهد زَقوم یست که بر دل مینهم


#افعی_نیش_اوچولو

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/5/31 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 2 بار
قراربود که روز عرفه من به نیت تو و تو به نیت من یه سوره از قران باز کنیم و بخونیم
من به عهدم وفا کردم
امسال سوره ی «زمر» برات باز شد
ای کاش میدونستی و زندگیتو بر مبنای معنی آیاتش درست میکردی.
از حق نگذریم انتظار داشتم که لااقل روزعرفه دیگه سراغ سوره ای که به نامت افتاده بگیری ، اما انتظار بیجایی بود چون تو انقدر سرگرم بازی که توش هستی شدی که حتی یادتم نبوده ، فقط از خدا خواستم که خودش هدایتت کنه و توی این مسیر اشتباهی که قدم گذاشتی تنهات نزاره. به عنوان آخرین دعایی که درحق همگروهیم داشتم و احتمالأ رفع دِین معنوی که به گردنم بوده.
خدا هممون رو به صراط مستقیم هدایت کنه،إنشاءالله.

#افعی_نیش_اوچولو
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/5/15 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 2 بار
امشب استاتوس غمگینت رو دیدم ، دلم گرفت..بااینکه میدونم ذره ای بخاطر نبودن و نداشتن من ناراحت نشدی و الان هم به هر دلیلی که مربوط به خودت و رویا هست ناراحتی ، اما بازم همینکه میدونم تو حال بدی هستی حالمو بد میکنه . امیدوارم هرچه زودتر حالت خوب بشه.
یبار بهم چندتا ذکر یاد دادی که یکیش برا وقتایی بود که آدم خیلی ناراحته ، ذکر یونسیه ، *لا إله إلا أنتَ سبحانکَ إنی کنتُ من الظالمین*
یه لحظه این فکر از ذهنم گذشت که بهت پیام بدم و بگم این ذکر رو بگو حالت خوب میشه ، اما آه و دو صد آه...
خودم برات میخونمش إنشاءالله که زود خوب شی.

#افعی_نیش_اوچولو
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/5/3 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 3 بار
روز ها از پی هم میگذرد
چه خموش و رام
منزوی شده
قلب چموش و چالاکم.
دردمند و گله مند
گهگاهی به دنبال عریضه نویس دوره گرد میگردد
قلمش سرخ، به رنگ خون دل
پاک کنش زلال،به صافی اشک چشم‌.
شکایت نامه میخواهد
شاکی از راکب دل سنگ سوار بر مرکب روزگار
شایدم اشتباه گرفته است
روزگار همان راکب است که هی کنان و چشم بسته مرکب را میتازد
عذر تقصیر..
اختیار به افکار ندارد
هوای دلش این روزها بدجور گرگ و میش شده
شاید هم از بیماری کوردلی رنج میبرد
خلاصه ما که سردرنیاوردیم از اوضاع و احوالش،اگر شما بیماری اش را کشف کردید برای دلش «أمن یوجیب» بخوانید..

#افعی_نیش_اوچولو
برای حال بی مقدار خود دریاچه ای از آب جوی دیدگان خواهم
ولی افسوس کاین حالم سراسر نیشتر دارد...



به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/4/13 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 4 بار
نزدیک به ۳۲ساعته که از لحظه ی وفات بزرگترین و تنهاترین آرزوم میگذره.. خدا نسیب هیچ بنی بشری نکنه ، خیلی سخته خیلی. یه شوک بزرگ ، مثل یه صاعقه که به فرق سرت بخوره!! شایدم بدتر ازاین ، حتی شرحش هم اذیت کنندس.
لحظاتی که اخرین پیام های جدایی ردوبدل میشد باورش گنگ بود برام ، خیلی روشنفکرانه و به ناچار تمومش کردیم، اما درست ترین کار بود.
اشک تو چشام جمع شده بود ولی از حیرت و خیرگی چشام حتی نمیتونستم پلک بزنم ! همیشه وقتی بهم‌میگفتی مواظب خودت باش،برای خودم کلی تعبیر عاشقانه و حرفایی که هردختری دلش میخواست از معشوقش بشنوه رو توی ذهنم تجسم میکردم و بارها همین سه کلمه ی مواظب خودت باش رو که برام‌مینوشتی میخوندم و قند تو دلم اب میشد ، اما دیروز قبل خداحافظی وقتی بهم گفتی مواظب خودت باش بدنم یخ کرد،سرما رو تا استخونم حس کردم ، مواظب چی باشم!؟ مواظب دلی که پیش تو مونده؟مواظب احساسی که تنهاش گذاشتی!؟ ای کاش بهم میگفتی مواظبت هستم،فقط یک بار ، برای اولین و آخرین بار ، نه اینکه همه چیو به عهده ی خودم بزاری..
انقدر اون لحظه احساس تنهایی و بی کسی میکردم که خدامیدونه، یه حس غربت غریبی داشتم..
نمیدونستم باید چیکارکنم.. پذیرشش برام ناممکن بود، نمیتونستم باور کنم..اون همه دعا ، اون همه ختم و نماز و التماس و واسطه قراردادن اولیاء خدا ، هرلحظه خواهش و تمنا ازاینکه خدایا ایمانمو ازم نگیر ، امیدواری به ختم سنگین چهل روزه ی بسم الله الرحمن الرحیم به حق بسم الله الرحمن الرحیم که برای هرکسی که این ختم رو برداشته بود جواب گرفته بود و دعاش اجابت شده بود اما برای من نه..
از درک حکمت نشدنش عاجز مونده بودم،خدایی که به هرچیز ناممکنی فقط یکبار بگه «باش» قطعأ میشه ، دلیل اینکه این همه التماس منو بی جواب گذاشته چیه چه حکمت و دلیلی داره!؟!؟!
هیچ کاری از دستم ساخته نبود تنها چیزی که به ذهنم اومد تا شاید آروم شم قرآن بود.. قرآن رو برداشتم رفتم تو اتاق رو به قبله کنار همون پوستر ضریح امام حسین نشستم و ادامه ی صفحاتی از قرآن که چندماهی بود خوندن معنیشو شروع کرده بودم رو باز کردم ، جزء شونزدهم بودم ، آیات مبارک سوره ی کهف..
از زیبایی اون آیه ها هرچی که بگم کمه..خصوصأ وقتی که به آیات داستان خضر و موسی رسیدم واااقعأ حس کردم خدا داره بامن حرف میزنه..!خیلی قشنگ بود ، صبروشکیبایی رو به تصویر کشید برام..موسی تقاضای همراهی و همسفری با خضر رو داره ، خضر میگه اگر شکیبایی بیا ، سفر شروع میشه و موسی از هرکار خضر ایراد میگیره و عهدش رو فراموش میکنه ، سوراخ کردن کشی ، کشتن نوجوان ، تعمیر دیوار مخروبه .. در جریان تک تک این اتفاقات موسی طاقت نمیاره و یه چرای بزرگ تو ذهنش بوده و دلیل میخواسته و درنظرش خضر مرتکب گناه شده بوده ، اما زمانی که خضر راز نهان و حکمت این اتفاقات رو برای موسی تعریف میکنه میفهمه که در اون زمان اون کار افضل ترین بوده.
درعین حال که چشام پر از اشک بود تو دلم احساس شادی و خوشحالی میکردم نگاه کردم به ضریح امام حسین و لبخند رو لبم اومد ، دست کشیدم به گردنم و چشامو بستم،این جمله که خدا گفته من از رگ گردنت بهت نزدیک ترم یادم اومده بود..خدایا ممنونم که تااین حد هوامو داری و صدامو میشنوی حتی اگه تو دلم باهات حرف بزنم تو میشنوی و اجابتم میکنی ، آخ خدایا تو چقدر خوبی، چقدر دلم میخواد بغلت کنم!
دیگه اون حس تنهایی و بی کسی رو نداشتم، خوشحال بودم ازاینکه خدا داره بهم میگه صبرکن بنده ی من شکیبا باش و همین یه جمله منو کفایت کرد..هنوز یادم نرفته اون بعدازظهر ناامیدی و پراز دلهره اضطراب و ترس توی خابگاه و شنیدن نجوای «همه ی امید ما تویی»..
خدا میدونه که جون دوباره ای گرفتم ، گفتم خدایا تو دستمو همینجور که گرفتی ول نکن ، تو دوستم باش ، تو دوستم داشته باش تو تنهام نزار همین برای من کافی و بزرگترین داراییه و مطمعنم و یقین دارم که بالاخره یه روز راز نهان برآورده نشدن آرزوم رو بهم نشون میدی .
الها ، تو «خدای منی» و من «عبد ذلیل و ضعیف» توأم، همیشه به یادم باش و کمکم کن که همیشه به یادت باشم، دوستت دارم

#افعی_نیش_اوچولو
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/4/7 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 12 بار

جویبار همچنان جاریست

گل آلود و سرد ،

جوی بی مهری أت را میگویم،آرام جان..!
آه و افسوس!!
بر آب و هوای طوفانی جغرافیای دلم
و چه رنجور
به فرسایشی دردناک گرفته ای
تن سخت صخره های دوست داشتن را
در مسیر این جریان جان کاه بی مهری..

#افعی_نیش_اوچولو
#هفتم/تیرماه/سال۱۳۹۷..
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
.: Weblog Themes By blogskin.ir :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی