نوشته شده در تاريخ 1397/4/13 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 0 بار
نزدیک به ۳۲ساعته که از لحظه ی وفات بزرگترین و تنهاترین آرزوم میگذره.. خدا نسیب هیچ بنی بشری نکنه ، خیلی سخته خیلی. یه شوک بزرگ ، مثل یه صاعقه که به فرق سرت بخوره!! شایدم بدتر ازاین ، حتی شرحش هم اذیت کنندس.
لحظاتی که اخرین پیام های جدایی ردوبدل میشد باورش گنگ بود برام ، خیلی روشنفکرانه و به ناچار تمومش کردیم، اما درست ترین کار بود.
اشک تو چشام جمع شده بود ولی از حیرت و خیرگی چشام حتی نمیتونستم پلک بزنم ! همیشه وقتی بهم‌میگفتی مواظب خودت باش،برای خودم کلی تعبیر عاشقانه و حرفایی که هردختری دلش میخواست از معشوقش بشنوه رو توی ذهنم تجسم میکردم و بارها همین سه کلمه ی مواظب خودت باش رو که برام‌مینوشتی میخوندم و قند تو دلم اب میشد ، اما دیروز قبل خداحافظی وقتی بهم گفتی مواظب خودت باش بدنم یخ کرد،سرما رو تا استخونم حس کردم ، مواظب چی باشم!؟ مواظب دلی که پیش تو مونده؟مواظب احساسی که تنهاش گذاشتی!؟ ای کاش بهم میگفتی مواظبت هستم،فقط یک بار ، برای اولین و آخرین بار ، نه اینکه همه چیو به عهده ی خودم بزاری..
انقدر اون لحظه احساس تنهایی و بی کسی میکردم که خدامیدونه، یه حس غربت غریبی داشتم..
نمیدونستم باید چیکارکنم.. پذیرشش برام ناممکن بود، نمیتونستم باور کنم..اون همه دعا ، اون همه ختم و نماز و التماس و واسطه قراردادن اولیاء خدا ، هرلحظه خواهش و تمنا ازاینکه خدایا ایمانمو ازم نگیر ، امیدواری به ختم سنگین چهل روزه ی بسم الله الرحمن الرحیم به حق بسم الله الرحمن الرحیم که برای هرکسی که این ختم رو برداشته بود جواب گرفته بود و دعاش اجابت شده بود اما برای من نه..
از درک حکمت نشدنش عاجز مونده بودم،خدایی که به هرچیز ناممکنی فقط یکبار بگه «باش» قطعأ میشه ، دلیل اینکه این همه التماس منو بی جواب گذاشته چیه چه حکمت و دلیلی داره!؟!؟!
هیچ کاری از دستم ساخته نبود تنها چیزی که به ذهنم اومد تا شاید آروم شم قرآن بود.. قرآن رو برداشتم رفتم تو اتاق رو به قبله کنار همون پوستر ضریح امام حسین نشستم و ادامه ی صفحاتی از قرآن که چندماهی بود خوندن معنیشو شروع کرده بودم رو باز کردم ، جزء شونزدهم بودم ، آیات مبارک سوره ی کهف..
از زیبایی اون آیه ها هرچی که بگم کمه..خصوصأ وقتی که به آیات داستان خضر و موسی رسیدم واااقعأ حس کردم خدا داره بامن حرف میزنه..!خیلی قشنگ بود ، صبروشکیبایی رو به تصویر کشید برام..موسی تقاضای همراهی و همسفری با خضر رو داره ، خضر میگه اگر شکیبایی بیا ، سفر شروع میشه و موسی از هرکار خضر ایراد میگیره و عهدش رو فراموش میکنه ، سوراخ کردن کشی ، کشتن نوجوان ، تعمیر دیوار مخروبه .. در جریان تک تک این اتفاقات موسی طاقت نمیاره و یه چرای بزرگ تو ذهنش بوده و دلیل میخواسته و درنظرش خضر مرتکب گناه شده بوده ، اما زمانی که خضر راز نهان و حکمت این اتفاقات رو برای موسی تعریف میکنه میفهمه که در اون زمان اون کار افضل ترین بوده.
درعین حال که چشام پر از اشک بود تو دلم احساس شادی و خوشحالی میکردم نگاه کردم به ضریح امام حسین و لبخند رو لبم اومد ، دست کشیدم به گردنم و چشامو بستم،این جمله که خدا گفته من از رگ گردنت بهت نزدیک ترم یادم اومده بود..خدایا ممنونم که تااین حد هوامو داری و صدامو میشنوی حتی اگه تو دلم باهات حرف بزنم تو میشنوی و اجابتم میکنی ، آخ خدایا تو چقدر خوبی، چقدر دلم میخواد بغلت کنم!
دیگه اون حس تنهایی و بی کسی رو نداشتم، خوشحال بودم ازاینکه خدا داره بهم میگه صبرکن بنده ی من شکیبا باش و همین یه جمله منو کفایت کرد..هنوز یادم نرفته اون بعدازظهر ناامیدی و پراز دلهره اضطراب و ترس توی خابگاه و شنیدن نجوای «همه ی امید ما تویی»..
خدا میدونه که جون دوباره ای گرفتم ، گفتم خدایا تو دستمو همینجور که گرفتی ول نکن ، تو دوستم باش ، تو دوستم داشته باش تو تنهام نزار همین برای من کافی و بزرگترین داراییه و مطمعنم و یقین دارم که بالاخره یه روز راز نهان برآورده نشدن آرزوم رو بهم نشون میدی .
الها ، تو «خدای منی» و من «عبد ذلیل و ضعیف» توأم، همیشه به یادم باش و کمکم کن که همیشه به یادت باشم، دوستت دارم

#افعی_نیش_اوچولو
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/4/7 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 5 بار

جویبار همچنان جاریست

گل آلود و سرد ،

جوی بی مهری أت را میگویم،آرام جان..!
آه و افسوس!!
بر آب و هوای طوفانی جغرافیای دلم
و چه رنجور
به فرسایشی دردناک گرفته ای
تن سخت صخره های دوست داشتن را
در مسیر این جریان جان کاه بی مهری..

#افعی_نیش_اوچولو
#هفتم/تیرماه/سال۱۳۹۷..
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/4/6 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 9 بار
سلام خدا.
میدونم که نجوای دلمو میشنوی چون خودت گفتی از رگ گردنم بهم نزدیک تری. خدایا من همون فرشته ی همیشگیتم،خدایا امشب خیلی بهت نیاز دارم ، خیلی دلم گرفته،خدایا یادته یه زمانی بهت گفتم : بزن قلبم رو بر نامت،همی جانم رو برخاکت...امشب اومدم همینو عاجزانه تر ازت بخوام
خدایا جز تو کسی رو ندارم،جزتو هیچکسی از دردی که این روزا میکشم خبر نداره..خدایا روزای جدایی از من و ایمانمه..خدایا یادته چقدر دعاکردم،چقدر نذرونیاز کردم به درگاهت چقدر ملتمسانه نماز خوندم و تمنا کردم ازت..اما خدایا انگار حقیقتأ نشدنیه ، نمیدونم حکمت تو بر نشدنش چیه اما من سر تسلیم درمقابل خواست تو پایین آوردم، چون من ناقصم و تو کاملی حتمأ صلاحمو بهتر میفهمی.
خدایا فقط خواهش میکنم ازت بهم صبر بده التماست میکنم دستمو بگیر که بتونم این تنهاییمو طاقت بیارم خدایا خیلی بهت نیاز دارم..
توی این دوسال و خوردی که گذشت خیلی اتفاقای عجیب غریبی افتاد،هیچوقت فکرشم نمیکردم..یبار نماز حاجت میخوندم و ازت خواهش کردم که خدایا ایمان هم حال دلش بامن یکی باشه و منو بخواد ، چندوقت بعد توی اولین اعتکاف عمرم نماز امام زمان خوندم که خدایا درست نیست که من به زور بخوامش پس به حق امام زمان اون بهم علاقمند نشه و سمتم نیاد..
ولی شد و شد و شد...خدایا احساس میکنم بدنم کرخت شده امشب،خواااااهش میکنم بغلم کن..
خدایا معنی مصراع «من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود» رو این روز و شبا دارم با تاروپود وجودم حسش میکنم..خیلی دردناکه،حس میکنم بندبند وجودم داره ازهم جدامیشه..
خدایا میدونم که ایمان هم این روزا حال خوبی نداره، خواهش میکنم ازت حال دلشو خوب کن مواظبش باش خدایا اگه مصلحتت براینه که ایمان با رویا ازدواج کنه ، باشه، من حرفی ندارم چون تو خدایی و من تسلیم به اراده ی تو ، فقط خواهش میکنم به هردوشون یه دل دریایی بده که دیگه همو اذیت نکنن و خوشبخت بشن خدایا من ایمانمو به خودت میسپارم، به من صبر بده خدایا صبر،صبر،صبر ، خرابم خدایا دلم،روحم وجودم خراب شده..
خدایا از ترم۴ که عاشقش شدم تا ترم۸ همش توی حول و ولای این بودم که ینی اونم منو دوس داره یانه، دقیقأ پنج ماه پیش تو همچین شبی(شیشم بهمن ۱۳۹۶) خودش اومد و حرف دلشو بهم زد..خدایا حال اون شبم رو یادته؟؟؟اشک حیرت،نمازشکر،اشک ترس از راه سختی که میدونستم پیش رومه،عکس ضریح امام حسین..خدایا همشو یادته خوب میدونم که لحظه لحظشو به یاد داری..خدایا پنج ماه ازاون شب گذشته، تواین مدت من به همین حرفای عادی روزمره دلخوش بودم، خدایا خودت شاهد بودی چقدر دردکشیدم چقدر تنهایی اشک ریختم ، لذت عشق بازی با ایمان برا رویا بود و عذاب روزوشبش برای من، خدایا کدوم عاشقیه که عشقش جلوی چشمای خودش هم آغوش کسی دیگه باشه ،قلبش از درد بسوزه دستاشو بهم فشار بده و نفسشو توسینه حبس کنه و لبخندتلخ بزنه؟؟؟ها؟؟ کیه که اینارو ببینه و دم نزنه که مبادا ناراحتشون کنه..خدایا میدونیکه باوجود همه ی اینا هیچوقت براشون بدی نخواستم و درحق هیچکدوم بدنکردم،نمیگم دلم ازشون نگرفت ، نه خیلی هم گرفت باوجوداینکه هردوشون میدونستن بابا من دوسش دارم من هیچی ازش ندارم حتی یه حرف عاشقانه ی عادی هم ازش ندارم .. ولی این انصافش نبود..
خدایا میدونی الان ازت میخوام یه حوصله ی خوب به رویا بدی که ایمان منو اذیت نکنه،ایمان من خیلی شرایط سختی داره،اونم خیلی دردکشیده ، خدایا اگه قراره با رویا ازدواج کنه اونقدر خوشبختش کن که جبران همه ی این سختی هایی که کشیده، بشه
خدایا یه خواهش دیگم ازت دارم..خدایا به خداییت قسم هیچ مردی رو وارد زندگیم نکن..خدایا همه میگن اگه آرزوشون توی این دنیا برآورده نشه، توی آخرت تو آرزوشونو بهشون میدی..خدایا من فرشته کوچولویی هستم که آرزوش ایمانشه..خدایا میخوام اونقدر منتظرش بشینم تا بالاخره یه روزی بیاد باهم بریم پیش امام حسین..خدایا منو همینطور که هستم بر این عشق بمیران..کمکم کن خدایا. نمیخوام حتی این تن خاکیم رو انگشت هیچ پسری لمس کنه، من روحم متعلق به ایمانمه، این جسم بی ارزش که دیگه دربرابرش هیچی نیست..خدایا وقتی که مردم هم انقدر به انتظارش میشینم تا بیاد و خودت ما دوتا رو حلال همدیگه کنی.آرامش به آغوش کشیدنشو میخوام درکنارتو داشته باشم، آخ که همونجا با همین اشکام سینشو غسل میدم..غسل عاشقی..ایمان من بیا..بیا فرشتت تورومیخواد..بیا، بخداااا این رسم مردونگی نیست که با این حجم غصه و درد،تنهاش بزاری..ایمان من..بیا...

#افعی_نیش_اوچولو

سحرگاه شیشم تیرماه۱۳۹۷

۰۴:۵۵

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/3/29 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 12 بار

سلام ایمان عزیزم.
امروزصبح که اخرین امتحان دوران تحصیلمون بود و دوباره دیدمت احساس دلتنگی عجیبی داشتم، دلم میخواست میتونستم بیام کنارت و فقط باتو حرف بزنم اما خب نمیشد امکانش نبود،بعد از امتحان که خداحافظی کردی و رفتی من با میناوفاطمه برگشتیم خابگاه. مینا قراربود ساعت ۱:۳۰ بره ترمینال که بره شهر خودشون فاطمه هم ساعت ۱۲رفت خونشون.

تو امشب شیفت شب اتاق عمل هستی،توپیام بهم گفتی تا کی خابگاهی؟ اگه تا ساعت۷ اونجایی بیا کتابی که برات خریدمو بگیر.نمیدونی چقدر خوشحال شدم که میتونم عصری ببینمت،نمیخواستم این دیدن چنددقیقه ایت رو هم از دست بدم،آخه روزای آخر باهم بودنمونه و من حتی دیدار لحظه ایه تورو هم با دنیا عوض نمیکنم چون میترسم از روزی که ارزوی همین دیدن های لحظه ای رو داشته باشم..

پرسیدی تاکی اونجایی منم برای اینکه بتونم بمونم و ساعت۷ بیام دم بیمارستان توروببینم گفتم تاعصر،تاساعتای پنج یا شیش، اگر بهت میگفتم مینا ظهر داره میره و من باید اینجا توی اتاق تنها بمونم مطمعنم بهم اجازه نمیدادی.هرچند که قرارشد من خابگاه نمونم و برم خونمون اما دلم برات تنگ شده بود و تصمیم گرفتم که بمونم، الانم که دارم اینارو مینویسم ساعت۱۵:۴۹ هست و من تنها توی اتاق موندم تا اینکه شیفتت شروع بشه و بخوای بری بیمارستان که بتونم بیام و ببینمت.

ایمان عزیزترازجانم ، من امروز اولین دروغ دوران باهم بودنمون رو بهت گفتم،امیدوارم که منو ببخشی.

عصر که ببینمت ازت طلب بخشش میکنم چون عذاب وجدان دارم ازاینکه حقیقت رو بهت نگفتم ولی نمیتونم علت اینکارم رو بهت بگم، شاید روزی برسه که نوشته هامو بخونی و دلیل این عذرخواهیمو بدونی.امیدوارم اون روز هم منو بخاطر اینکار سرزنش نکنی چون تشنه ی دیدارتم و با هربار دیدنت این عطش افزوده تر میشه نه خاموش..

#افعی_نیش_اچولو # ۹۷/۳/۲۳

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/3/29 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 14 بار

درکنارم مینشینی هیبتت رامم کند / رام و تسخریت شده روح و روانم ، این نشستن ها کجا
شرمساری میکنی آرام نگاهم میکنی / بر لبانت حرف زخم و حرف چشمانت کجا

هم نوایی میکند ساز نفس های تو و ضرب دلم / با نفس گویی که رو بر گیر و بنگر ناکجا!

بوسه بر کفشم زنی آتش به جانم افکنی / روح خسته ، پر شکسته ، چشم بسته ، اوج گیرد تا کجا

سوزش بوسه ی عشق تو زچشمانم تراوش میکند / عقل و قلب حیران شده ، کاین اشک آید ازکجا

سر به زیر افکنده ام تا تو نبینی اشک من / آب بی ارزش لب شور کجا ، الماس لب هایت کجا

دست سردت پیش آید تا که برآرد سرم / ماه در برکه فتاده ، های!؟ نادیدن کجا!

تا که برگیری زچشمم اشک عشقت مینشینی رو به رو / دست مجنون ، اشک لیلی ، اینچنین عشقی کجا

درخیالم بوسه باران میکنم دستان پرمهرت همی آرام جان / درحقیقت بنگرم رویت ولی طغیان احساسم کجا

میبری نامم و میدانی که جادو میکند / دل مرید ساحر و افسونگری شیدا کجا

حرف یاحق میزنی گویی توکل برخدا / ای خدا ، دلداده ی سرگشته ای آتش به جان ، صبرش کجا

یارب ای تنهاترین مونس تنهایی أم / با نوای رحمتت برمن ببخش «أمن یجیبِ» حاجتم

یارب ای گنج روان ، جز تو من نارم امید / یا که معشوقم به کف آر یا که جان از تن درآر



#افعی_نیش_اوچولو #۹۷/۳/۹

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/3/29 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 11 بار

باران می بارد،پرتلاطم،پرخروش خود را به پنجره می زند.صدای بی قراری أش در گوش جانم می پیچد.
آهنگ خاصی دارد؛گویی حس مبهمی را در خود پنهان داشته که نمیخواهد کسی از آن بویی ببرد..

قطرات راز آلودش به خاک می رسید و بوی عطرآگین خاک باران خورده مشامم را پر میکند،آه که دلم میخواهد سینه ی خاکی أم را بشکافم و تمام این عطر را به یکباره ببلعم و در سینه حبس کنم...از خاک به خاک...

نمی دانم چرا چشمانم می سوزد!؟!از گوشه ی چشم چپم اولین قطره ی اشک بر روی گونه أم لغزید و صورتم را قلقلک داد...!

خدایا چه حکایتی ست!؟ چرا الان!؟

قلبم بی قراری می کند مانند اشک های بی قرار آسمان،چه شباهتی موج میزند امشب میان من و آسمان؛ هردوابری،هردو بارانی،هردو بیقرار،هردو رازآلود...خبر ندارم که آسمان برای چه یا برای که اینچنین بی تاب شده،اما قلب من مقصودش روشن ولی پنهان است.(باز هم اشک...)

ساده بگویم دلم تنگ است و بی تاب،به آتش کشیده و به ظاهر آرام..

دلم مانند اسمان زار زدنی صدادار می خواهد،آنقدر با صدای بلند که صدایش به گوش آرام جانم برسد...

تا بداند در فراقش قلب نحیفم به تنهایی سنگینی چه باری را به دوش می کشد..مگر این بار چقدر سنگین است که حاضر نیستی در به دوش کشیدنش همراهی أم کنی!؟بی مروّتی نکن آرام جان؛گمان نمی کنم در مرام مردانگی أت بگنجد که فقط نظاره گر تلاش بیهوده ی این کوچک نحیف باشی...

چه جالب! سخن از دل بی قرار من که به میان آمد ، آسمان آرام گرفت!

مطمعنم که او هم فهمید که غم و ناله أش در برابر ناله های بی صدا و پنهانی قلبم که گوش هر نامحرمی را توان شنیدنش نیست،بسیار ناچیز و اندک نمایان شده و شرمسارانه به احترام قلب تنهایم آرام گرفت. درست همانگونه که یک شاگرد با دیدن استادش،بزرگترش نهایت ادب را به جا می آورد...

اما تو کجایی!؟ چرا منی را که هر روز بی قرارتر،هرشب دل تنگ تر، و هر ثانیه عاشق تر میشوم را نادیده میگیری

کجایی که برایم بخندی!؟همان خنده های از ته دلت که با دیدنش دلم برایت برود و به قول خودمان ضعف کند..چشمم ببیندت و در دلم قربان صدقه ی نگاهت بروم اما فقط به یک تبسم بسنده کنم..

رو به رویم قد علم کرده بایستی و من محو تماشای تو باشم، اما نمیدانم چرا هربار که در چشمانم مینگری احساس می کنم قاب دلم را به کنکاش گرفته ای!؟ به همین علت است که به سرعت نگاهم را از تو میگیرم که مبادا چشمان دهن لقم راز دلم را به تاراج بدهند...

دل و دین من،ایمان من بیا تا فرصت هست در این وادی هولناک تنهایی مأمن أمن دلم باش، چرا که میترسم نتوانم به تنهایی در برابر جریان گذر زمان مقاومت کنم،مغلوبش شوم و او مرا به دور دستها ببرد جایی که دیگر نه ردی و نه نشانی از من بیابی ، بیا تا به این زمان و زمانه ی چموش بگویم؛ببینید،خوب نگاه کنید با قوی ترینم آمده أم،با آرام جانم آمده ام،با پناهم آمده ام،حال اگر میتوانید و یارای ایستادگی در برابرش را دارید مرا با خود ببرید...

مرا جز تو تمنای دگر نیست...



#افعی_نیش_اوچولو

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/3/29 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 11 بار

فردا ولنتاینه ۹۶/۱۱/۲۵ . روزی که معروف شده به روز عاشقا ، روز دلداده ها ، روز تجدید عهدوپیمان ، روز تعهد ، روز سرنوشت.
به نظرم ولنتاین یه مفهوم والایی داره که نباید ساده ازش گذشت . ولنتاین روزیه که اگه کسیو دوست داری و میدونی آدم زندگیته ، بهش کادو میدی. فرقی نمیکنه اون کادو چی باشه ولی نمیدونم فلسفش چیه که همه چیزایی رو برا کادو دادن انتخاب میکنن که رنگ قرمز توش داشته باشه. یه کادوی قرمزرنگ یا لااقل توی یه بگ شاپ قرمز خوشگل. فکرمیکنم باید خیلی احساس جالب ، هیجان انگیز و متفاوتی باشه.

حقیقتش امسال منم اون ینفر رو دارم،یعنی داشتن که نه باید گفت پیداش کردم،پیداکردنم نه چون پیدا بود..درستش اینه که بگم شناختمش...همونکه ازش تو قصه های عاشقونه به اسم نیمه ی گمشده یاد میکنن ! آره درسته نیمه ی گمشده...من مطمعنم که اون نیمه ی منه. اما نیمه ای که برای من ممنوع ترین ممنوع دنیاس...گله و شکایتی نیست چون دلمو سپردم به اون بالاسری ، خودش بر احوال دلم آگاهه. ازش تقاضای کمک دارم ، به اینکه اگر تقدیر بر این شد که نیمه ی من برای کسی دیگه باشه ، اون دستمو ول نکنه . گرمی دلم باشه تا سردی نبودنشو تاب بیارم. بگذریم...امشب برای من شب قشنگیه نمیخوام غمگینش کنم چون بالأخره منم باید به فکر یه کادو باشم ، کادوی قرمزرنگ و خوشگل.

ولی کادوی من قابل خریداری نیست ، قابل لمس نیست ، توی بگ شاپ گذاشتنی درکار نیست! کادوی من خیلی کوچولوئه

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/3/29 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 12 بار

سلام خدا جونم.
خوبی؟خوشی؟

روزگار برات چطوری میگذره؟

هم صحبتی داری؟

اگه یبار دلت ازکسی گرفت چیکارمیکنی؟

میشه به منم یاد بدی؟؟

خدایا یه لحظه یاد تنهایی تو که افتادم دلم بیشتر گرفت ، الهی برات بمیرم خدا...

چون تو خدایی و سنگ صبور همه ، اما وقتی همین همه ها بی مروّتی میکنن درحقت به کی پناه میبری؟!!بااینکه میدونم تو بی نیاز از همه ای ولی اینم میدونم که خیلی وقتا دلت از آدمات میگیره..

مثلأ همین خوده من ، حال دلم خوب نیست ، نیاز به هم صحبت داشتم و طبق معمول خودت شنونده ی حرفامی اما وقتی هم که آزارت میدم هیچی نمیگی و غمگین نگاهم میکنی..

خدایا معذرت میخوام ازت ، میدونم خیلی پرروأم ولی امشب از تو برای دلم خودم رو میخوام...!

یه خوده مهربون ، خودی که الان این اشکارو تو دستاش بریزم و خود صبورم آرومم کنه..

خودی که منو بخاطر خودم بخواد نه بخاطر رضایت و یا حفظ بقیه...هعی خدا...

بعداز اینکه تنهایی هامو تو آغوش گرمش جاگذاشتم ، دستمو بگیره ، بلندم کنه ، به صورتم زل بزنه و یه اخم شیرین کنه بگه سرتو بالا بگیر ببینم چشاتو ، خودت که نمرده اینجوری غمبرک زدی و زار میزنی...! پاشو دلتو جمع کن..

پاشو که وقت شاد بودنه ، وقت از ته دل خندیدنای واقعیه نه این خنده هایی که دیگه شکل تصنعی به خودش گرفته.......

خدایا؟؟؟ میشه خودمو بدی؟

خیلی بهش احتیاج دارم...برای دلم،از ته دلم اندکی خودم را میخواهم...



#افعی_نیش_اوچولو

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
.: Weblog Themes By blogskin.ir :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی