باران عاشقی
باران می بارد،پرتلاطم،پرخروش خود را به پنجره می زند.صدای بی قراری أش در گوش جانم می پیچد.آهنگ خاصی دارد؛گویی حس مبهمی را در خود پنهان داشته که نمیخواهد کسی از آ
نوشته شده در تاريخ 1397/3/29 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 21 بار

باران می بارد،پرتلاطم،پرخروش خود را به پنجره می زند.صدای بی قراری أش در گوش جانم می پیچد.
آهنگ خاصی دارد؛گویی حس مبهمی را در خود پنهان داشته که نمیخواهد کسی از آن بویی ببرد..

قطرات راز آلودش به خاک می رسید و بوی عطرآگین خاک باران خورده مشامم را پر میکند،آه که دلم میخواهد سینه ی خاکی أم را بشکافم و تمام این عطر را به یکباره ببلعم و در سینه حبس کنم...از خاک به خاک...

نمی دانم چرا چشمانم می سوزد!؟!از گوشه ی چشم چپم اولین قطره ی اشک بر روی گونه أم لغزید و صورتم را قلقلک داد...!

خدایا چه حکایتی ست!؟ چرا الان!؟

قلبم بی قراری می کند مانند اشک های بی قرار آسمان،چه شباهتی موج میزند امشب میان من و آسمان؛ هردوابری،هردو بارانی،هردو بیقرار،هردو رازآلود...خبر ندارم که آسمان برای چه یا برای که اینچنین بی تاب شده،اما قلب من مقصودش روشن ولی پنهان است.(باز هم اشک...)

ساده بگویم دلم تنگ است و بی تاب،به آتش کشیده و به ظاهر آرام..

دلم مانند اسمان زار زدنی صدادار می خواهد،آنقدر با صدای بلند که صدایش به گوش آرام جانم برسد...

تا بداند در فراقش قلب نحیفم به تنهایی سنگینی چه باری را به دوش می کشد..مگر این بار چقدر سنگین است که حاضر نیستی در به دوش کشیدنش همراهی أم کنی!؟بی مروّتی نکن آرام جان؛گمان نمی کنم در مرام مردانگی أت بگنجد که فقط نظاره گر تلاش بیهوده ی این کوچک نحیف باشی...

چه جالب! سخن از دل بی قرار من که به میان آمد ، آسمان آرام گرفت!

مطمعنم که او هم فهمید که غم و ناله أش در برابر ناله های بی صدا و پنهانی قلبم که گوش هر نامحرمی را توان شنیدنش نیست،بسیار ناچیز و اندک نمایان شده و شرمسارانه به احترام قلب تنهایم آرام گرفت. درست همانگونه که یک شاگرد با دیدن استادش،بزرگترش نهایت ادب را به جا می آورد...

اما تو کجایی!؟ چرا منی را که هر روز بی قرارتر،هرشب دل تنگ تر، و هر ثانیه عاشق تر میشوم را نادیده میگیری

کجایی که برایم بخندی!؟همان خنده های از ته دلت که با دیدنش دلم برایت برود و به قول خودمان ضعف کند..چشمم ببیندت و در دلم قربان صدقه ی نگاهت بروم اما فقط به یک تبسم بسنده کنم..

رو به رویم قد علم کرده بایستی و من محو تماشای تو باشم، اما نمیدانم چرا هربار که در چشمانم مینگری احساس می کنم قاب دلم را به کنکاش گرفته ای!؟ به همین علت است که به سرعت نگاهم را از تو میگیرم که مبادا چشمان دهن لقم راز دلم را به تاراج بدهند...

دل و دین من،ایمان من بیا تا فرصت هست در این وادی هولناک تنهایی مأمن أمن دلم باش، چرا که میترسم نتوانم به تنهایی در برابر جریان گذر زمان مقاومت کنم،مغلوبش شوم و او مرا به دور دستها ببرد جایی که دیگر نه ردی و نه نشانی از من بیابی ، بیا تا به این زمان و زمانه ی چموش بگویم؛ببینید،خوب نگاه کنید با قوی ترینم آمده أم،با آرام جانم آمده ام،با پناهم آمده ام،حال اگر میتوانید و یارای ایستادگی در برابرش را دارید مرا با خود ببرید...

مرا جز تو تمنای دگر نیست...



#افعی_نیش_اوچولو

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 

موضوعات مرتبط با این مطلب :
____________________________________________________
برچسب ها:
.: Weblog Themes By blogskin.ir :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی