- آرشیو 1397/4
<-Description->
نوشته شده در تاريخ 1397/4/13 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 4 بار
نزدیک به ۳۲ساعته که از لحظه ی وفات بزرگترین و تنهاترین آرزوم میگذره.. خدا نسیب هیچ بنی بشری نکنه ، خیلی سخته خیلی. یه شوک بزرگ ، مثل یه صاعقه که به فرق سرت بخوره!! شایدم بدتر ازاین ، حتی شرحش هم اذیت کنندس.
لحظاتی که اخرین پیام های جدایی ردوبدل میشد باورش گنگ بود برام ، خیلی روشنفکرانه و به ناچار تمومش کردیم، اما درست ترین کار بود.
اشک تو چشام جمع شده بود ولی از حیرت و خیرگی چشام حتی نمیتونستم پلک بزنم ! همیشه وقتی بهم‌میگفتی مواظب خودت باش،برای خودم کلی تعبیر عاشقانه و حرفایی که هردختری دلش میخواست از معشوقش بشنوه رو توی ذهنم تجسم میکردم و بارها همین سه کلمه ی مواظب خودت باش رو که برام‌مینوشتی میخوندم و قند تو دلم اب میشد ، اما دیروز قبل خداحافظی وقتی بهم گفتی مواظب خودت باش بدنم یخ کرد،سرما رو تا استخونم حس کردم ، مواظب چی باشم!؟ مواظب دلی که پیش تو مونده؟مواظب احساسی که تنهاش گذاشتی!؟ ای کاش بهم میگفتی مواظبت هستم،فقط یک بار ، برای اولین و آخرین بار ، نه اینکه همه چیو به عهده ی خودم بزاری..
انقدر اون لحظه احساس تنهایی و بی کسی میکردم که خدامیدونه، یه حس غربت غریبی داشتم..
نمیدونستم باید چیکارکنم.. پذیرشش برام ناممکن بود، نمیتونستم باور کنم..اون همه دعا ، اون همه ختم و نماز و التماس و واسطه قراردادن اولیاء خدا ، هرلحظه خواهش و تمنا ازاینکه خدایا ایمانمو ازم نگیر ، امیدواری به ختم سنگین چهل روزه ی بسم الله الرحمن الرحیم به حق بسم الله الرحمن الرحیم که برای هرکسی که این ختم رو برداشته بود جواب گرفته بود و دعاش اجابت شده بود اما برای من نه..
از درک حکمت نشدنش عاجز مونده بودم،خدایی که به هرچیز ناممکنی فقط یکبار بگه «باش» قطعأ میشه ، دلیل اینکه این همه التماس منو بی جواب گذاشته چیه چه حکمت و دلیلی داره!؟!؟!
هیچ کاری از دستم ساخته نبود تنها چیزی که به ذهنم اومد تا شاید آروم شم قرآن بود.. قرآن رو برداشتم رفتم تو اتاق رو به قبله کنار همون پوستر ضریح امام حسین نشستم و ادامه ی صفحاتی از قرآن که چندماهی بود خوندن معنیشو شروع کرده بودم رو باز کردم ، جزء شونزدهم بودم ، آیات مبارک سوره ی کهف..
از زیبایی اون آیه ها هرچی که بگم کمه..خصوصأ وقتی که به آیات داستان خضر و موسی رسیدم واااقعأ حس کردم خدا داره بامن حرف میزنه..!خیلی قشنگ بود ، صبروشکیبایی رو به تصویر کشید برام..موسی تقاضای همراهی و همسفری با خضر رو داره ، خضر میگه اگر شکیبایی بیا ، سفر شروع میشه و موسی از هرکار خضر ایراد میگیره و عهدش رو فراموش میکنه ، سوراخ کردن کشی ، کشتن نوجوان ، تعمیر دیوار مخروبه .. در جریان تک تک این اتفاقات موسی طاقت نمیاره و یه چرای بزرگ تو ذهنش بوده و دلیل میخواسته و درنظرش خضر مرتکب گناه شده بوده ، اما زمانی که خضر راز نهان و حکمت این اتفاقات رو برای موسی تعریف میکنه میفهمه که در اون زمان اون کار افضل ترین بوده.
درعین حال که چشام پر از اشک بود تو دلم احساس شادی و خوشحالی میکردم نگاه کردم به ضریح امام حسین و لبخند رو لبم اومد ، دست کشیدم به گردنم و چشامو بستم،این جمله که خدا گفته من از رگ گردنت بهت نزدیک ترم یادم اومده بود..خدایا ممنونم که تااین حد هوامو داری و صدامو میشنوی حتی اگه تو دلم باهات حرف بزنم تو میشنوی و اجابتم میکنی ، آخ خدایا تو چقدر خوبی، چقدر دلم میخواد بغلت کنم!
دیگه اون حس تنهایی و بی کسی رو نداشتم، خوشحال بودم ازاینکه خدا داره بهم میگه صبرکن بنده ی من شکیبا باش و همین یه جمله منو کفایت کرد..هنوز یادم نرفته اون بعدازظهر ناامیدی و پراز دلهره اضطراب و ترس توی خابگاه و شنیدن نجوای «همه ی امید ما تویی»..
خدا میدونه که جون دوباره ای گرفتم ، گفتم خدایا تو دستمو همینجور که گرفتی ول نکن ، تو دوستم باش ، تو دوستم داشته باش تو تنهام نزار همین برای من کافی و بزرگترین داراییه و مطمعنم و یقین دارم که بالاخره یه روز راز نهان برآورده نشدن آرزوم رو بهم نشون میدی .
الها ، تو «خدای منی» و من «عبد ذلیل و ضعیف» توأم، همیشه به یادم باش و کمکم کن که همیشه به یادت باشم، دوستت دارم

#افعی_نیش_اوچولو
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/4/7 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 12 بار

جویبار همچنان جاریست

گل آلود و سرد ،

جوی بی مهری أت را میگویم،آرام جان..!
آه و افسوس!!
بر آب و هوای طوفانی جغرافیای دلم
و چه رنجور
به فرسایشی دردناک گرفته ای
تن سخت صخره های دوست داشتن را
در مسیر این جریان جان کاه بی مهری..

#افعی_نیش_اوچولو
#هفتم/تیرماه/سال۱۳۹۷..
به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 
____________________________________________________
برچسب ها:
نوشته شده در تاريخ 1397/4/6 توسط افعی نیش اوچولو | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید 21 بار
سلام خدا.
میدونم که نجوای دلمو میشنوی چون خودت گفتی از رگ گردنم بهم نزدیک تری. خدایا من همون فرشته ی همیشگیتم،خدایا امشب خیلی بهت نیاز دارم ، خیلی دلم گرفته،خدایا یادته یه زمانی بهت گفتم : بزن قلبم رو بر نامت،همی جانم رو برخاکت...امشب اومدم همینو عاجزانه تر ازت بخوام
خدایا جز تو کسی رو ندارم،جزتو هیچکسی از دردی که این روزا میکشم خبر نداره..خدایا روزای جدایی از من و ایمانمه..خدایا یادته چقدر دعاکردم،چقدر نذرونیاز کردم به درگاهت چقدر ملتمسانه نماز خوندم و تمنا کردم ازت..اما خدایا انگار حقیقتأ نشدنیه ، نمیدونم حکمت تو بر نشدنش چیه اما من سر تسلیم درمقابل خواست تو پایین آوردم، چون من ناقصم و تو کاملی حتمأ صلاحمو بهتر میفهمی.
خدایا فقط خواهش میکنم ازت بهم صبر بده التماست میکنم دستمو بگیر که بتونم این تنهاییمو طاقت بیارم خدایا خیلی بهت نیاز دارم..
توی این دوسال و خوردی که گذشت خیلی اتفاقای عجیب غریبی افتاد،هیچوقت فکرشم نمیکردم..یبار نماز حاجت میخوندم و ازت خواهش کردم که خدایا ایمان هم حال دلش بامن یکی باشه و منو بخواد ، چندوقت بعد توی اولین اعتکاف عمرم نماز امام زمان خوندم که خدایا درست نیست که من به زور بخوامش پس به حق امام زمان اون بهم علاقمند نشه و سمتم نیاد..
ولی شد و شد و شد...خدایا احساس میکنم بدنم کرخت شده امشب،خواااااهش میکنم بغلم کن..
خدایا معنی مصراع «من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود» رو این روز و شبا دارم با تاروپود وجودم حسش میکنم..خیلی دردناکه،حس میکنم بندبند وجودم داره ازهم جدامیشه..
خدایا میدونم که ایمان هم این روزا حال خوبی نداره، خواهش میکنم ازت حال دلشو خوب کن مواظبش باش خدایا اگه مصلحتت براینه که ایمان با رویا ازدواج کنه ، باشه، من حرفی ندارم چون تو خدایی و من تسلیم به اراده ی تو ، فقط خواهش میکنم به هردوشون یه دل دریایی بده که دیگه همو اذیت نکنن و خوشبخت بشن خدایا من ایمانمو به خودت میسپارم، به من صبر بده خدایا صبر،صبر،صبر ، خرابم خدایا دلم،روحم وجودم خراب شده..
خدایا از ترم۴ که عاشقش شدم تا ترم۸ همش توی حول و ولای این بودم که ینی اونم منو دوس داره یانه، دقیقأ پنج ماه پیش تو همچین شبی(شیشم بهمن ۱۳۹۶) خودش اومد و حرف دلشو بهم زد..خدایا حال اون شبم رو یادته؟؟؟اشک حیرت،نمازشکر،اشک ترس از راه سختی که میدونستم پیش رومه،عکس ضریح امام حسین..خدایا همشو یادته خوب میدونم که لحظه لحظشو به یاد داری..خدایا پنج ماه ازاون شب گذشته، تواین مدت من به همین حرفای عادی روزمره دلخوش بودم، خدایا خودت شاهد بودی چقدر دردکشیدم چقدر تنهایی اشک ریختم ، لذت عشق بازی با ایمان برا رویا بود و عذاب روزوشبش برای من، خدایا کدوم عاشقیه که عشقش جلوی چشمای خودش هم آغوش کسی دیگه باشه ،قلبش از درد بسوزه دستاشو بهم فشار بده و نفسشو توسینه حبس کنه و لبخندتلخ بزنه؟؟؟ها؟؟ کیه که اینارو ببینه و دم نزنه که مبادا ناراحتشون کنه..خدایا میدونیکه باوجود همه ی اینا هیچوقت براشون بدی نخواستم و درحق هیچکدوم بدنکردم،نمیگم دلم ازشون نگرفت ، نه خیلی هم گرفت باوجوداینکه هردوشون میدونستن بابا من دوسش دارم من هیچی ازش ندارم حتی یه حرف عاشقانه ی عادی هم ازش ندارم .. ولی این انصافش نبود..
خدایا میدونی الان ازت میخوام یه حوصله ی خوب به رویا بدی که ایمان منو اذیت نکنه،ایمان من خیلی شرایط سختی داره،اونم خیلی دردکشیده ، خدایا اگه قراره با رویا ازدواج کنه اونقدر خوشبختش کن که جبران همه ی این سختی هایی که کشیده، بشه
خدایا یه خواهش دیگم ازت دارم..خدایا به خداییت قسم هیچ مردی رو وارد زندگیم نکن..خدایا همه میگن اگه آرزوشون توی این دنیا برآورده نشه، توی آخرت تو آرزوشونو بهشون میدی..خدایا من فرشته کوچولویی هستم که آرزوش ایمانشه..خدایا میخوام اونقدر منتظرش بشینم تا بالاخره یه روزی بیاد باهم بریم پیش امام حسین..خدایا منو همینطور که هستم بر این عشق بمیران..کمکم کن خدایا. نمیخوام حتی این تن خاکیم رو انگشت هیچ پسری لمس کنه، من روحم متعلق به ایمانمه، این جسم بی ارزش که دیگه دربرابرش هیچی نیست..خدایا وقتی که مُردم هم انقدر به انتظارش میشینم تا بیاد و خودت ما دوتا رو حلال همدیگه کنی.ایمان من بیا، بخداااا این رسم مردونگی نیست که با این حجم غصه و درد،تنهام بزاری..ایمان من..بیا...

#افعی_نیش_اوچولو

سحرگاه شیشم تیرماه۱۳۹۷

۰۴:۵۵

به این مطلب امتیاز بدهید:  1  2  3  4  5 
____________________________________________________
برچسب ها:
.: Weblog Themes By blogskin.ir :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی